ياد آن برادر بسیجی گمنام به خير. با لندكروز های سپاه بقول بسیجیها (هواپیمای زمینی جنگ ) كه آن روزها يكي از تندروترين خودروها بود در جاده اي حركت مي كرديم و در حالي كه تقريباً از تمامي خودروها سبقت مي گرفت به يك خودروي پيكان رسيداند كه دو بچه روي صندلي عقب آن نشسته و از شيشه عقب به جاده مي نگريستند. پسربچه ها با حركت دست هاي خود به راننده پيكان كه پدرشان بود اصرار مي كردند تندتر برود! و بعد با اشاره همان دست ها و حركت لب ها گويي به ما مي گفتند كه نمي توانيم از آنها جلو بزنيم.
برادر بسیجی نيز كه به طور محسوسي از سرعت خود كاسته بود، با حركت دست و حالت چهره وانمود مي كرد كه در تلاش براي سبقت گرفتن است اما هر چه زور مي زند نمي تواند ... و بعد از آن كه چندين كيلومتر را با همين حالت طي كرديم، وارد يكي از پاركينگ هاي كنار جاده شد و رو به دوستش كرد و گفت:
برادر بسیجی نيز كه به طور محسوسي از سرعت خود كاسته بود، با حركت دست و حالت چهره وانمود مي كرد كه در تلاش براي سبقت گرفتن است اما هر چه زور مي زند نمي تواند ... و بعد از آن كه چندين كيلومتر را با همين حالت طي كرديم، وارد يكي از پاركينگ هاي كنار جاده شد و رو به دوستش كرد و گفت:
بذار بچه ها دلشون خوش باشه كه نتونستيم از ماشين پدرشون سبقت بگيريم!
الله اعلم
+ نوشته شده توسط میر سیا وش اسبقی در و ساعت
|
